Alone With You
تو را که می بینم
هز چه از بر کرده بودم ، از برم می رود
تو را که می بینم
همه ی واژه ها نا گفته می مانند
تا همیشه چیزی برای با خودم تکرار کردن داشته باشم
همه ی اینها تقصیر حرارت جضور توست
سنگینی حرم حضور تو را
پاسخی جز سنگینی سکوتم نمی یابم
تقصیر خودم نیست تو را که می بینم
چیزی برای گفتن ندارم
موج دستانت لمس می کند،بلور تنهاییم را
گوشها
یم بی قرار ...
بر جذر و مد سینه ات آرام می گیرد ...
بالا و پایین غرق می
شوم ...
در رویای صدف لبهایت ....
چه خوب است پهلو گرفتن در ساحل زیبای چشم
های تو ...
من امروز به تو نیاز دارم...
فقط یک بار خداوند
زندگی را به تو هدیه می کند ؛
اما در سرایی دیگر همواره خواهی بود ؛
اگر
این فرصت یک باره را از دست دهی ، چه خواهی کرد؟
گرچه یک بار به دنیا می
آیی اما یادت باشد که هر صبح تولدی دوباره است ؛
تولدی از خود با خود و به
دست خود...
با چه صدایت کنم تا بشنوی؟!
بحران
زدهایم، نمیدانیم به كجا رو كنیم، به چپ و راست رو میكنیم، به پس و پیش و
فقط ظلمت را میبینیم.
به درون رو میكنیم، ستاره های میبینیم.
خدایا! تو
آن ستارهای، و اگر تو با ما هستی، درون ما، كنار ما، هیچ نیرویی در این
دنیا نمیتواند ما را شكست دهد.
یاریم کن تا برخیزم...
دلم گرفت
انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ،
دلم گرفت !
از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ... از گفتن تمام غزل ها
دلم گرفت ... در
انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ... در آتش ِ گرفته سراپا...
دلم گرفت!متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت !!
یک رد ِ
پا که سهم ِ من از بی نشانی است!![]()
چشمهایم را میبندم،
زمان را متوقف میکنم،
مسافت ها رو از بین میبرم،
و تو را تا ابد در آغوش میگیرم.
دلم برای آغوش گرمت تنگ است...

وقتی هنوز تو نیامده بودی
عاشقانه های هرکس را که می خواندم
به سادگی اش می خندیدم
حالا خودم گریه می کنم
و برایـتـــــــ عــاشــقــانــه می نویسم












